تبلیغات
❥ღشیـطــنـت هــای عـاشـقـانـهღ❥

سلام دوستای عزیزم 

متاسفانه پنجشنبه 5ام پدربزرگم فوت شدن و مارو تنها گذاشتن...خدا هیچ خونه ای رو بدون بزرگتر نذاره...
خواهش میکنم هر کسی که دوس داشت یه صلوات یا فاتحه برای شادی روحش بفرسته ...ممنون

برچسب‌ها:
| یکشنبه 8 اسفند 1395|01:52 ب.ظ | elnaz نظرات() |

سلام دوستای گشنگم خووبید؟؟

خیلی دلم میخواد بنویسم اما نمیشه دیگه اولین مشکل نداشتن نت و دومین سیستم.فقط وقتاییکه بیام خونه مامان مینویسیم 

اونم اکثرا چون پیشه مامانم حوصلم نمیاد...خب خبرای زیادی هس نمیدونم چی بگم از کجا بگم

اولیش اینکه فعلا خداروشکر همسر دوماهی هس مشغول کارن...اما امان از حقوق دادن...این ماهم هنوز حقوقشو ندادن یعنی رسما صورتمو با سیلی سرخ کردم...

دوماه پیش بود فک کنم بردم سسه تا از النگوهامو فروختم دادم به بدهی اتلیه که فکر همسر ازاد بشه...حالا خانوادم نمیدونن. و عروسی خاله ام 

نزدیکه...مطمئنن مامانم میگه طلاهاتو بنداز و من نمیدونم چجوری بپیچونم...بگم بقیش شکسته و ...

خداروشکر اوضاعمون خوبه...باید بهتر باشه اما این بی پولی واقعا رو مخه ادم رژه میره...کاش بشه یه کاری پیدا کنم...

از طرفی هم سالگردمون نزدیکه و من کلی نقشه داشتم که با نریختن حقوق همسر کلا نقش بر اب شد و من از غصه دارم دق میکنم :|

میخواسم کیک فوندانت سفارش بدم و کلی بریز و بپاش اما نمیشه...فوندانت کیلویی45تومن و حداقل 2کیلو باید بگیرم که کلا بیخیال شدم و میرم یه کیک حاضری بگیرم ...

نیاز به یه شارژ دارم کلاسی چیزی...که اونم به پول بستگی داره...

اصلا چیزی یادم نمیاد که بنویسم...همش از ذهنم پاک شد...

اها راسی هنوز که هنوزه مادربزرگام و اقوام(دایی عمه خاله عمو) خونمون نیومدن حتی پاگشا هم نکردم از نامزدی تا الان...فقط یکی از دایی هام اومده با همین 

خاله ام که عروسیشه اونم چون دستش زیر سنگ بوده اومده....خلاصه که کلی از فامیلم دلم گرفته که حتی نمیخوام ببینمشون..به عبارتی بوسیدمشون 

گذاشتم کنار...من اولین نوه عروسی کرده هستم...

بقیه از من کوچیکترن...انقد مهم بودم واسه بقیه...یعنی بعد عقدم منو کلا گذاشتن کنار...شما باشید دلتون از این همه بیمعرفتی نمیگیره؟؟؟

مامانم میگه بیخیال جهنم بیان منم براشون جبران میکنم..میگم کووو تا شما تلافی کنید...همشون گفتن برای خواهرم جبران میکنن..اما با قلب شکسته من میخوان چیکار کنن؟؟؟

یعنی خیلی واضح گفتن که من مهم نیسم....

اینارو الان دارم با بغض مینویسم...با اشک هایی که تو چشمام حلقه زده و هرلحظه ممکنه بچکه....

من با همه فامیل جور بودم همه منو بیشتر از خواهرم دوست داشتن اما بعد عقدم با کسی که دوسش داشتم کلا منو گذاشتن کنار...حتی بابام...تو این مدت بعد عروسیم یبارم نشده زنگ بزنه حالمو بپرسه...

یبار نشده برم خونشون و ناراحت برنگردن....

اووووف...بییخیال بریم ادامه مطلب عکس دارم براتووون


برچسب‌ها: ادامه مطلب
| یکشنبه 24 بهمن 1395|11:00 ق.ظ | elnaz نظرات() |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

برچسب‌ها:
| دوشنبه 24 آبان 1395|11:09 ق.ظ | elnaz نظرات() |

سلام دوستای قشنگم

متن قبلی حذف شد...:)




+هرکسی کـه رمز براش نذاشتم بگه تا رمز پست جدیدو براش بذارم

برچسب‌ها:
| دوشنبه 17 آبان 1395|09:42 ب.ظ | elnaz نظرات() |

سلام خوشگلااااا
من اومدممممم

 شرمندتون شدم دیر اومدم وب..اول اینکه نت ندارم ودوم اینکه سیستم ندارم :((

الان صدای من نهههه نوشته های منو از خونه مامانم میبینید...


باید بگم که با وجود تمام استرسا و حرصایی که تا خود اومدن داماد دنبالم تو ارایشگاه خوردم و جز زدم اما خوووب بود...خیلی زود گذشت...متاسفانه به خیلی از کارای خاص و دوست داشتنیم نرسیدم...نتونسم رقصمو تمرین کنم پس رقص تکیمو کنسل کردم و مثه همیشه رقصیدم...

میخواسم واسه شاباش رقصم همسر گردنبند بده بهم که بازم نشد میخواسم خیلی کارای دیگه بکنم  که حیف :(

خداروشکر شب خوبی بود...

صب ساعت 6بیدارشدم اماده شدم رفتم ارایشگاه تا 8منتظر بودم تا نوبتم بشه و تا 1/5اماده بودم تو ارایشگاه تا همسری ماشینو گل بزنه و بیاد....وقتی دید بهمو گف خیلی عوض شدی تو حالت تعجب بود بچم :))))


اول رفتیم باغ واسه فیلمبرداری و عکاسی بعدشم خونه ما واسه خداحافظی که خیلی خودمو نگه داشتم و گریه نکردم هم من هم خانواده ام....بعد خونه ما رفتیم اتلیه و دراخر ساعت9رسیدیم باغ تالارمون ....

خواهرم و بقیه گفتن خیلی خوشگل شده ام:)) کلی ذوقیدم همه از ارایشم و موهام راضی بودن ...خیلیا ادرس و اسم ارایشگاهمو پرسیدن....

بعد تالار نورافشانی داشتیم....بعدشم ساعت 1رفتیم خونه پدرشوهری برامون قربونی کشتن...بعد رفتیم اتلیه دوباره عکس بگیریم :|

ساعت 3 تموم شد راه افتادیم رفتیم خونه خودمون و فیلمبردام باهامون اومد تا از جهیزیه فیلم بگیره ساعت 5بود ما تنها شدیم و از خستگی افتادیم جفتمون و فرداش ساعت11به زوووور همسر رو بیدار کردم و رفتیم لباس عروسو تحویل دادیم بعدم خونه پدرشوهر چون پاتختی رو اونجا میخواسیم بگیریم...خلاصه تا دوروز اونجا بودیم و روز شنبه غروب وسایلمونو جمع کردیم که بریم خونمون رسیدیم از پله ها داشتم میرفتم بالا که :| همسایمون گف گازو قطع کردن :/

هیچی دیگه تا 11شب کارامونو کردیم خونه مرتب کردیم و لباس برداشتیم برگشتیم خونه پدرشوهر صبشم رفتیم اتلیه بعدشم من رفتم خونه مامان تا سه روز اونجا بودم و مادر زن سلام بهم ساندویچ ساز دادن...و دوباره خونه مادرشوهر و الانم از دیروز اومدم خونه مامانم اینا....خلاصه بگم که روزای بعد عروسی رو ندووس...طوریکه کلافه ام کرده و به همین زودی خسته شدم و ازپادراومدم...

دعاکنید برامون که کم نیارم که نزنم ابراهیمو شت و پتش کنم >_<

خیلی اتفاقا افتاده برامون اما ترجیح میدم پستمو تلخ نکنم و از سختی هام ننویسم...حداقل بعد اینهمه مدت که اومدم بنویسم...

+عکسا ادامه  

++ایسان جان کجایی :(( کسی از ایسان خبر داره؟؟؟

برچسب‌ها: ادامه مطلب
| سه شنبه 6 مهر 1395|01:21 ب.ظ | elnaz نظرات() |

سلام عزیزای دلم خوبید؟

من شرمندتونم دیگه این یه ماهم منو تحمل کنید تا بتونم به زندگی عادی برگردم...

خیلی کار دارم و وقتمونم کمه....چندتیکه از وسیله هامم خریدم .ظرف دکوری بوفه و گل و گلدون و ساعت....مونده یه سری خورده ریز که بابام دیگه ته کشیده :)

جو خونه هم استرس زا هس جیغ جیغه بابامه که رو هواس....تیکه هایی که میپرونه طعنه هایی که میزنه خدایاااا این چند وقتم خودت بهم صبرشو بده نزن شت و پتشون کنم :/

خووو ول کنیم این مسائلو....

رفتیم خونه دیدیم چقد گروووونه....یه خونه داغوووون بود تو طبقه سوم ده میلیون پیش دویست تومن اجاره :| یعنی داغووونا ابراهیم دید اصلا تو نیومد ...55متر بود کابینتا ماله عهد دقیانوووس...

ابراهیم دیگه نیومد خونه ببینیم گف میریم مهرگان ولش کن نمیتونیم بشینیم اینجور جاها...پدرشوهرمم که بیشتر از ده تومن نمیتونس بده...منم قبول کردم که بریم یه سر رفتیم خونه رو نگاه کردیم بهتر از قبل شده بود گاز فعلا وصله ...اما اسانسور نه هنوز...

دعاکنید همه چیش راه بیفته تا جهاز بردن من ....

خرید عروسی مونده...همسر هم از سرکار میاد میره مهرگان رنگ میکنه ....کلا ارامش و استراحت نداره باباشم با خیاله راحت نشسته خونه...

راسی رفتم لباس عروس پوشیدم خیلی باحااال بود...اما گرون از 700شروع میشد تا 1400اینا اما خیلی شیک بودن...چند تا تن زدم با دوستم کلی خندیدیم ...

قرار شد وسط هفته برم که لباسا باشه چون 5شنبه رفتیم اکثر لباسا رفته بود واسه پوشیدن....خداکنه یه خوشگلشو پیدا کنم ...استرس اینم رفع بشه ...

بابامم رفته به انتخاب خودش کارت خریده اصلا انگار من نیسم بعد که گرفته اورده میگه بیا کارتاتو خریدم...اخه کارت من بود چرا خودت رفتی تنها خریدی :/ :)

هیچی دیگه همینا 

شرمنده نمیرسم به همتون سر بزنم برامون خیلی دعا کنید....عکسارو هم نمیذارم تا جهازمو بچینم قشنگ ببینید...

:*

برچسب‌ها:
| جمعه 5 شهریور 1395|11:12 ق.ظ | elnaz نظرات() |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

برچسب‌ها:
| سه شنبه 19 مرداد 1395|11:07 ق.ظ | elnaz نظرات() |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

برچسب‌ها:
| پنجشنبه 24 تیر 1395|11:56 ق.ظ | elnaz نظرات() |

سلام دوستای خوشگلم خوبید؟

الهی که من دورتون بگردم که سذاغمومیگیرید با خیلیا تو تلگرام و اینستا در ارتباطم ....دلم برای اینجا خیلی تنگ شده اما حال نوشتن ندارم

من و همسر هم خوبیـم شکـر خدا

 و از کارامون بگم که رفتیم و تالارو اکیردیم که باغ تالاره....باهم رفتیم و بیعانشو دادیم...ارکست رو هم گرفتیم بیعانه شو دادیم...اتلیه مونم اکی شده...همه اینا اشنا بودن که ما تونسیم رزرو کنیم زود و با قیمت خوب...

حالا مونده ارایشگاه من که هزینه ها شدیداا بالا هستن...و من موندم چی کنم حالا یه چند جایی مونده که برم سر بزنم...و بعد انتخاب کن ....مزون لباسم نرفتم چون چاق بشم بعد برم پرو کنم...

و دیگه....


اهان کلاس رقصم دارم میرم که دوشنبه دومین جلسش بود و چقدرم سخت بود :|

خرید عروسیم پدر شوهرم گفتن از اول شهریور شروع کنید....و جالبه بگم که تو هیچ کاری کمکمون نکردن و دستمونو نگرفتن...فعلا که بیعانه همه رزوامونو خودمون دادیم فقط پدرشوهرم خبرشو دارن....


خیلی ادم ریلکس و بی عار....

یعنی تو این مدت انقدددد از چشم من افتاده که حد نداره....تازه گفته سرویس طلا رو هم خودتون بخرید من پول ندارم...و اینکه من نمیخوام بخرم اما همسر میگه بعدا بدردمون میخوره..اما اگه طلا بخرم

پولی برای رهن کامل خونه تو جای متوسط شهر برامون باقی نمیمونه و من موندم اینهمه پولو از کجا میخواد برای ما اماده کنه....

و اینکه جز حرص خوردن من چیری نبود...

واسه همین حس نوشتنم نمیومد..اما روزای خوبی هم داشتیم...مثلا همین دیروز رفتم خونه همسری اینا تنها بود...با داداشش

تا ساعت12بغل هم بودیم بعدشم رفتیم که بریم خرید...که نشد البته من روزه نبودم و خواسیم ناهار بخوریم که همسر جان کاری براش پیش اومد و رفت منم رفتم خونه مامان بزرگم و تا ساعت 3اونجا بودم بعدشم رفتم کلاس رقص که فوق العاده حرکاتش سخت بود...

کلاسم تموم شد و همسر اومد دنبالم با موتور...رفتیم پیشه داداشش بستنی فروشی من ناهار نخورده بودم رفتیم تو رستوران بغل دستیشون ...سیب زمین ویژه خوردیم با قارچ و پنیر و فیله کبابی...

جاتون خالی خیلی خوشمزه بود و ما زود سیر شدیم ....

بعدشم رفتیم خرید برای همسری...خوش تیپش کردیم لباااسی...عاشق کفشاش شدم...سایز من نبود.:(

رفتیم خونه ما و بعد افطار همسر رفت خونشون...پنجشنبه و جمعه عروسی دعوتیم و من نمیتونم برم و همسر ناراحت هستن...ما امروز یا فردا راهیه روستامون هسیم با کلی اثاث برای خونه جدیدمون...

بابام نذاشت من بمونم و برم عروسی :(((

خو همینا دیگه...بعد اینکه برگشتم عکس تالارو لباس همسرور میذارم براتون...

مراقب خوبیاتون باشید:*


+عیدتــــون مبـــارکــــــ خـوشگـلاااااا

التمـــاس دعـــا
برچسب‌ها:
| سه شنبه 15 تیر 1395|02:14 ب.ظ | elnaz نظرات() |

سلام خوبید خوشگلا؟

من و همسـر هم خـوبیـم فقـط یکـم استـرس و درگیری مالـی واینـا داریم...

بعــــله درسـت حـدس زدیــــد عروسیــمونـه...تاریخـش مشخـص شـد.بـایـد بیفتیـم دنبـال کـارامـون...

بـدجور تو فکــر افتادیـم هر دومـون...

خدا کنـه همـه چـی ب خوبی پیش بـره
دیشب خانواده همسـر اومدن خونمـون شـام بعـدم صحبتا...ک تاریخ عروسیـمون شـد ۲۵شهریور اگـه تالـار و اتلیـه و ارایشگـاه اکی بشـه...
دیگه کمرنگیمـو باید ب لطـف خودتـون ببخشیـد.میخونمتـون امـا خـاموش
براتــون بهتـریـن ارزوهـارو میکنـم..

خیلـی برامـون دعـا کنیـد...

میـبوسمتـووون:-* 

برچسب‌ها:
| یکشنبه 16 خرداد 1395|08:37 ب.ظ | elnaz نظرات() |

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ