تبلیغات
❥ღشیـطــنـت هــای عـاشـقـانـهღ❥ - دیشب ترسناک

سلام 

دیشب ساعت 1/5شب بود عزم خواب کردم (اخه کلا از فکرو خیال خوابم نمیاد دیگه حداقلش ساعت1میخوابم)....که یدفه دیدم از دور یه صداهایی میاد مثه ناله یا 

گریه بچه..گفتم حتما بچه اس دیگه بیخیال شدم سعی میکردم بخوابم...ک دیدم صدا نزدیک شد اصلا تو کوچه و نزدیک  خونه خودمون...دیدم نه صدای بچه نیس 

صدای ادم بزرگ فک کنم زن...

یکم ترسیدم (ماجرا داره چرا)اخه صدای ناله کردن بود...دیدید یکی تو خواب ،خواب بد میبینه داد میزنه با دهن بسته چ مدلیه؟ادمی ک پیشش خوابه از صداهای 

طرف میترسه؟

دقیقا همون مدلی مثه اینکه از چیزی وحشت زده باشه یا کسی دنبالش باشه داد میزد اما ب زور صداش درمیاددد..قلبم تند تند میزد..جرات نکردم پنجره رو باز کن 

نگاه کنم اخه انگار کسی دنبالش بود یا از کسی فرار میکرد...

فقط ب صداش گوش میکردم تا از کوچه ما دور شد اما هنوزم صداش میومد...نفسم تند تند شده بود..دیگه خوابم نبرد همش تو فکر و خیال و توهم بودم...

اخه دوبارم تو صب زود یه همچین اتفاقی برام افتاده بود...

میام این دوتا جریانم بعدا مینویسم...

فعلا برم مامانمو صفا بدم بعدم برم حموم...و بعدش ی نگاهی ب طرح پایان نامه ام بندازم...

فعلا عشقای  من


+ بعدن نوشت :

این ماجرای اول

ما یه شب در خوب ناز بودیم ک یدفعه دیدیم صدای ترمز و کِرِه کشیدن ماشین میاد...نگو یه دزدی رو دارن دنبال میکنن ک بگیرنش..اخرشم اومد تو کوچه ما..اقا 

نگم براتون یه صداهایی میومد ک قلبمون اومد دهنمون داد و ترمزو اینا...اخرشم گرفتنش...

ی روز ص(ساعت 7/5)ب من خواب بودم یه دفعه تو خواب و بیداری صدای گریه بچه شنیدم گفتم بچه های کوچتن دیگه ساکت میشه اما نشد همونجوری ک 

چشمام بسته بودو سعی در خواب افتادن بودم  ک صدای همسایه هم اومد ک محسن برو تو میفتی محســــن واااایییی جییــــــــــــــغ...من گفتم بچه افتاد و 

با ترس پاشدم رفتم دمه پنجره قلبمم ممثه چی میزد نفسم بند اومده بود...خودمو ترسون ترسون رسوندم دمه پنجره دیدم نه هنوز بچه نیفته و مثه اینکه 

نزدیک بوده پرت شه پایین (طبقه دوم)پسر بچه هم سه چهار سالشه...نگو این مامانش صب برده داداشش و ابجیشو بذار مدرسه این خونه تنها مونده دویده 

اومده دمه پنجره وایستاده و گریه...حالا از ترسشم نمیاد پاییین ببینه دره کوچه بازه یانه..از جلوی پنجره کنار نمیرفت با گریه میگف میترسم...

اینطوریا شد ک حالا هر صدایی میشنوم ترس ورم میداره و از خواب میپرم..خدا ازشون نگذره

همینجوری ک با استرس و فکر میخوابم این همسایه های بی ملاحضه هم روش...یعنی انقد عصبی شده بودم ک میخواسم مامانشو جــــر بدم..اخه دو روز بعدشم دوباره این جریان اتفاق افتاد..

اینم از ماجراهای النازی و بی خوابی هاش

برچسب‌ها:
| سه شنبه 26 آبان 1394|11:36 ق.ظ | elnaz نظرات() |

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ