تبلیغات
❥ღشیـطــنـت هــای عـاشـقـانـهღ❥ - شرمسار نوشت:(

سلام دوستای گلم 

ممنون ک بیادمید و بهم سر میزنید..شرمنده واقعا..

همتونو میخونم و گه گاهی نظر میذارم...یکم سرم شلوغه..خرید و خونهه تکونی و این صحبتا...الانم خریدام مونده  وغصه ام گرفته....

به زودی میام با پست پر بار...

اکثر دوستان رو تو تلگرام میبینم و حرف میزنیم کسایی که دوست دارن تو گروه تلگرامی باشن شمارشونو بذارن تا اددشون کنم...


خیلی دوستتون دارم 

یا حق





+امروز اومدم پست بذارم اما نشد وقت نکردم...چون تا جایی که میشد بهتون سر زدم و جواب کامنتاتونو دادم  حالا یه سری از دوستانمم موندن....

سال نو همتــــون پساپس مبارکـ باشه سالـی از خبـرای خـوب باشـه و پـر از بـرکت....

ان شاءالله فردا پست با عکس میذارم



+ادامه اضافه شد
سلام دوستـــای نازنینـم عیدتـون مبارک....سیزدتون در به در...

روز زن و مادر رو به همه دوستای گلم تبریک میگم


خب از کجا بگـم و چی بگم...چهارشنبه سـوری خونه مامان بزرگـم بودیم همسـری اومـد جلـوی درشون ترقـه ترکونـدیم و واسه شام نمـونـدو رفت...شبه جمعـه 

هـم خریـدای عیـدمـو بـه زور و بـا بدبختـی تمـوم کـردم و دادم مادروشهـری اینـا بـرام اوردن....واسه ایـن میگـم بدبختـی کـه از چنـدبار رفتـم امـا هیچی نخریدم 

اخرشم مامانم اومـد باهـام تـا تونسم خریـد کنـم...

شنبـه غـروب هم همسری اومـد دنبالـم رفتیم برای اوشون لبـاس بخریم کـه همه جـا شلوغ و بدوبدو بود...خلاصه یـه خریـد هول هولکی کردیم و اون چیزی کـه 

میخواسم نشد دیگـه بیخیال ست کردن شدم....واسه سفره هفت سینـم ساتـن و رمان خریدیم و برگشتیم خونه مـا...قرار بـود همسـر جانمـان شب پیشه مـا 

بمونـه تـا تحویـل سال کنـار هم باشیم که نمیدونم چش شد گف راحت نیستمو رفت و صب قبل سال تحویل خودشو رسوند خونه ما الهی قربونش بشم و سال

کنار هم تحویل کردیم...کنار سفره هفت سین عکس انداختیم...بعدشم اماده شدیم که بریم خونه مامان بزرگام و مادرشوهری...تا روز 4فروردین در حال دید و 

بازدید بودیم روز5فروردینم با مامانم اینا بجز خواهرم که باید سرکار میرفت رفتیم روستامون..بدون همسر...داریم تو روستامون خونه میسازیم..که روز10فرودین 

همسر جانم اومد با عموم تا به بابام کمک کنن تا روز دوازدهم با هم برگشتیم و همسر رفتن خونه خودشون....سیزده بدرم که هوا خوب نبود من میخواسم پیشه 

خانواده خودم باشم اما همسر اومد دنبالم که بپوووش بریم منم قهررررر کردم گفتم بیام نه حرف میزنم نه میخندم نه میخوردم..که دقیقا همه اینکارارو کردم و تا 

عشقم یه چیزی میگفت میپریدم بهش...مادر شوهر و خواهر شوهر پرسیدن چ شده که اقای همسر ج داد ک میخواس بمونه پیشه مامانش من 

نذاشتم...خلاصه تا شب منو حرص داد...اصلا هم پیشم نبود.داشت واسه باباش جوشکاری میکرد...منم داغ کرده بودم برگشتنی به زور بغضمو قورت دادم و گریه

نکردم...من گفته بودم شام میایم خونه ما که مامان اینا طفلیا تا 9/5منتظر ما مونده بودن تا با هم شام بخوریم...تاااازه مامانم واسم کبابم نگه داشته 

بود...خواهرمم میگف سر ناهار برات سالاد ریخته بودم یادم نبود نیسی...الهی دورشون بگردم...هیچی دیگه اینم از عید گند ما....

عکس لباسا و هدیه های عیدمم میذارم....


+اینــــم بگـــــــــم کـــه چند کیلــــو چــاق کـــردم

برچسب‌ها:
| دوشنبه 24 اسفند 1394|12:19 ب.ظ | elnaz نظرات() |

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ