تبلیغات
❥ღشیـطــنـت هــای عـاشـقـانـهღ❥ - کارای عروسـِی اینجـور صوبتـا :]

سلام دوستای خوشگلم خوبید؟

الهی که من دورتون بگردم که سذاغمومیگیرید با خیلیا تو تلگرام و اینستا در ارتباطم ....دلم برای اینجا خیلی تنگ شده اما حال نوشتن ندارم

من و همسر هم خوبیـم شکـر خدا

 و از کارامون بگم که رفتیم و تالارو اکیردیم که باغ تالاره....باهم رفتیم و بیعانشو دادیم...ارکست رو هم گرفتیم بیعانه شو دادیم...اتلیه مونم اکی شده...همه اینا اشنا بودن که ما تونسیم رزرو کنیم زود و با قیمت خوب...

حالا مونده ارایشگاه من که هزینه ها شدیداا بالا هستن...و من موندم چی کنم حالا یه چند جایی مونده که برم سر بزنم...و بعد انتخاب کن ....مزون لباسم نرفتم چون چاق بشم بعد برم پرو کنم...

و دیگه....


اهان کلاس رقصم دارم میرم که دوشنبه دومین جلسش بود و چقدرم سخت بود :|

خرید عروسیم پدر شوهرم گفتن از اول شهریور شروع کنید....و جالبه بگم که تو هیچ کاری کمکمون نکردن و دستمونو نگرفتن...فعلا که بیعانه همه رزوامونو خودمون دادیم فقط پدرشوهرم خبرشو دارن....


خیلی ادم ریلکس و بی عار....

یعنی تو این مدت انقدددد از چشم من افتاده که حد نداره....تازه گفته سرویس طلا رو هم خودتون بخرید من پول ندارم...و اینکه من نمیخوام بخرم اما همسر میگه بعدا بدردمون میخوره..اما اگه طلا بخرم

پولی برای رهن کامل خونه تو جای متوسط شهر برامون باقی نمیمونه و من موندم اینهمه پولو از کجا میخواد برای ما اماده کنه....

و اینکه جز حرص خوردن من چیری نبود...

واسه همین حس نوشتنم نمیومد..اما روزای خوبی هم داشتیم...مثلا همین دیروز رفتم خونه همسری اینا تنها بود...با داداشش

تا ساعت12بغل هم بودیم بعدشم رفتیم که بریم خرید...که نشد البته من روزه نبودم و خواسیم ناهار بخوریم که همسر جان کاری براش پیش اومد و رفت منم رفتم خونه مامان بزرگم و تا ساعت 3اونجا بودم بعدشم رفتم کلاس رقص که فوق العاده حرکاتش سخت بود...

کلاسم تموم شد و همسر اومد دنبالم با موتور...رفتیم پیشه داداشش بستنی فروشی من ناهار نخورده بودم رفتیم تو رستوران بغل دستیشون ...سیب زمین ویژه خوردیم با قارچ و پنیر و فیله کبابی...

جاتون خالی خیلی خوشمزه بود و ما زود سیر شدیم ....

بعدشم رفتیم خرید برای همسری...خوش تیپش کردیم لباااسی...عاشق کفشاش شدم...سایز من نبود.:(

رفتیم خونه ما و بعد افطار همسر رفت خونشون...پنجشنبه و جمعه عروسی دعوتیم و من نمیتونم برم و همسر ناراحت هستن...ما امروز یا فردا راهیه روستامون هسیم با کلی اثاث برای خونه جدیدمون...

بابام نذاشت من بمونم و برم عروسی :(((

خو همینا دیگه...بعد اینکه برگشتم عکس تالارو لباس همسرور میذارم براتون...

مراقب خوبیاتون باشید:*


+عیدتــــون مبـــارکــــــ خـوشگـلاااااا

التمـــاس دعـــا
برچسب‌ها:
| سه شنبه 15 تیر 1395|02:14 ب.ظ | elnaz نظرات() |

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ