تبلیغات
❥ღشیـطــنـت هــای عـاشـقـانـهღ❥ - بهترین شب زندگیمون*_*

سلام خوشگلااااا
من اومدممممم

 شرمندتون شدم دیر اومدم وب..اول اینکه نت ندارم ودوم اینکه سیستم ندارم :((

الان صدای من نهههه نوشته های منو از خونه مامانم میبینید...


باید بگم که با وجود تمام استرسا و حرصایی که تا خود اومدن داماد دنبالم تو ارایشگاه خوردم و جز زدم اما خوووب بود...خیلی زود گذشت...متاسفانه به خیلی از کارای خاص و دوست داشتنیم نرسیدم...نتونسم رقصمو تمرین کنم پس رقص تکیمو کنسل کردم و مثه همیشه رقصیدم...

میخواسم واسه شاباش رقصم همسر گردنبند بده بهم که بازم نشد میخواسم خیلی کارای دیگه بکنم  که حیف :(

خداروشکر شب خوبی بود...

صب ساعت 6بیدارشدم اماده شدم رفتم ارایشگاه تا 8منتظر بودم تا نوبتم بشه و تا 1/5اماده بودم تو ارایشگاه تا همسری ماشینو گل بزنه و بیاد....وقتی دید بهمو گف خیلی عوض شدی تو حالت تعجب بود بچم :))))


اول رفتیم باغ واسه فیلمبرداری و عکاسی بعدشم خونه ما واسه خداحافظی که خیلی خودمو نگه داشتم و گریه نکردم هم من هم خانواده ام....بعد خونه ما رفتیم اتلیه و دراخر ساعت9رسیدیم باغ تالارمون ....

خواهرم و بقیه گفتن خیلی خوشگل شده ام:)) کلی ذوقیدم همه از ارایشم و موهام راضی بودن ...خیلیا ادرس و اسم ارایشگاهمو پرسیدن....

بعد تالار نورافشانی داشتیم....بعدشم ساعت 1رفتیم خونه پدرشوهری برامون قربونی کشتن...بعد رفتیم اتلیه دوباره عکس بگیریم :|

ساعت 3 تموم شد راه افتادیم رفتیم خونه خودمون و فیلمبردام باهامون اومد تا از جهیزیه فیلم بگیره ساعت 5بود ما تنها شدیم و از خستگی افتادیم جفتمون و فرداش ساعت11به زوووور همسر رو بیدار کردم و رفتیم لباس عروسو تحویل دادیم بعدم خونه پدرشوهر چون پاتختی رو اونجا میخواسیم بگیریم...خلاصه تا دوروز اونجا بودیم و روز شنبه غروب وسایلمونو جمع کردیم که بریم خونمون رسیدیم از پله ها داشتم میرفتم بالا که :| همسایمون گف گازو قطع کردن :/

هیچی دیگه تا 11شب کارامونو کردیم خونه مرتب کردیم و لباس برداشتیم برگشتیم خونه پدرشوهر صبشم رفتیم اتلیه بعدشم من رفتم خونه مامان تا سه روز اونجا بودم و مادر زن سلام بهم ساندویچ ساز دادن...و دوباره خونه مادرشوهر و الانم از دیروز اومدم خونه مامانم اینا....خلاصه بگم که روزای بعد عروسی رو ندووس...طوریکه کلافه ام کرده و به همین زودی خسته شدم و ازپادراومدم...

دعاکنید برامون که کم نیارم که نزنم ابراهیمو شت و پتش کنم >_<

خیلی اتفاقا افتاده برامون اما ترجیح میدم پستمو تلخ نکنم و از سختی هام ننویسم...حداقل بعد اینهمه مدت که اومدم بنویسم...

+عکسا ادامه  

++ایسان جان کجایی :(( کسی از ایسان خبر داره؟؟؟
عکسای خونمون 









دسته گل عروسیم 


برچسب‌ها:
| سه شنبه 6 مهر 1395|02:21 ب.ظ | elnaz نظرات() |

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ